...یک SMS و دوستی بنام "س"

با یک پیام کوتاه (پیامک،SMS یا هر چیز دیگه ای فکر کنید) شروع شد...

خب توی ماشین مشغول اومدن از صابونات (استهبان) بودیم...  

با محسن،مهندس محمد بنان و مهندس هنرپروران توی ماشین بودیم که یهو SMS اومد چون پشت فرمون بودم و دیدم SMS یکی از همکارهای دانشگاه هست دادم محسن تا بخونتش.... 

و SMS خوانده شد...

"تولدتون را پیشاپیش تبریک عرض می کنم"

همه با هم گفتن: "ای آقای عباسی...  تولدته....   ماشین هم گیرت اومده....  باید امشب شام بدی..."

توی مغزم اولین جمله ای که به ذهنم اومد این بود: "ای وایی که بدبخت شدم..."

شروع کردم به شمارش...یک+یک+نیم،دو ،سه و چهار.... مجموعاً پنج نفر با خودم...

خلاصه از طرفی چون مدتی استهبان بودم پول تو جیبم کم بود...  (گمونوم 17 - 18 تومنی بیشتر نبود) هم دلوم واسی یی شام با دوستان تنگ شده بود....

بیخیال....

توی راه همه فکرشون رو جمع کردن و رستوران زیتون (توی تاچارا شیراز هست) رو انتخاب کردن...

رسیدیم شیراز....    اول مهندس هنرپروران رو پیدا کردیم و قرار شد با کوچولوشون و همسر محترمشون بیان...  

در ادامه هم رفتم در خونه اعلام کردم شام بیرونم نمی تونم بیام خونه.... 

و زیتون واقعاً شب خاطره انگیزی بود....    حالا بماند که یک تعداد مهمانان ناخوانده هم به جمع ما اضافه شدند و یکی از اونها شام در خدمتشون بودیم (به موقع از خجالت بعث و بانی اون تک نفر هم در می یام) اما.....................

"شب خوبی بود...   جای خیلی از دوستان هم خالی بود... "

کمی هم با هم عکس یادگاری گرفتیم و دیگر هیچ....

محمد،من،مهندس،محسن

هدیه خانواده ام که برای تولد و قبولی دانشگاه توأماً بود قبل از این مراسم به من رسید...

اینم عکسش:

 نام خودرو: مگان 2000 اتوماتیک

دیروز وقتی با آقای معدلی روبرو شدم ناگهان رو به من کرد و گفت:

ـ جناب آقای معدلی (ان شاء الله دکتر معدلی) ـ

"آقای عباسی،تولدتون مبارکــــ"

آقا من چیشام این طوری شد: "تعجب" گفتم استاد شما از کجا فهمیدید؟؟؟

گفت من حافظه خوبی دارم...   (فمیدم یه جا بالاخره گفتم یا نوشتم...) ـ

بعد از کلاس رفتم و درباره بعضی از مسائل و مشکلات تحصیلی که دارم صحبت کردم و استاد من رو متوجه یک مشکل خاص کرد و آن هم اهمال کاری هست...

راستش این ترم یه نموره تنبلی اومده سراغم...  شاید همونی که آقای معدلی گفتن...  یا شایدم به قولشون مسائل دیگر...

آقای معدلی برای غلبه بر این مشکلم کتابی رو به من معرفی کرد که ان شاء الله این هفته تهیه اش می کنم و شروع به مطالعه اون می کنم...

نویسنده این کتاب شخصی به نام "آلبرت اِلیس" هست...

نمی دونم....  وبلاگ نویسی برای من یک نوع اهمال کاری محسوب می شه؟؟؟متفکر

اون دوست عزیزی که خودشون رو "س" معرفی کرده بودند و تعدادی نظر در نوشته قبلیم محبت داشتن و نوشتند ازشون خواهش می کنم خودشون رو کاملاً معرفی کنند... 

من از نقد و انتقاد سازنده ناراحت نمی شم... IP آشنایی داشتند...  احساس می کنم از همین نزدیکی ها دارن من رو نصیحت می کنند...  نفس ها و قلم گرمشون رو حس میکنم... (شاید یک هم دانشگاهی...) ـ

/ 3 نظر / 18 بازدید
س

در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي ! صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد. صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي. صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است. صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني

س

نمی خوای ُُدیگه برات نمی نویسم مگه می خوای دزد بگیری رفتین آیپیمو چک کردین ‘ به هر حال این .....راستش دوست داشتم هر روز یه سر بهت بزنم ولی.................

Ali

سلام.. بعدا زا مدتها امروز که خواستم به روز کنم پیغامت را دیدم.... خیلی دیر هست میدونم ولی تولد مبارک انشاالله که سلامت و شاد باشی....