... وضعیت جوی ابری ...

سلام 

امتحان های میان ترم تمام شده و 20 الی 25 روزه دیگه پایان ترمه...

این ترم فراز و نشیب های زیادی داشت...   البته به گمانم نشیب هاش بیشتر از فراز هاش بود...  بازم الحمد لله...

از امتحان هایی که دادم فقط هیدرولیک و هیدرولوژی متوسط رو به بالا شد... (همون C+ ) بقیه اونها... نه متاسفانه...

خاک رو که اشتباهی کردم توی جداول.... (خراب شده دیگه) تحلیل یک رو هم بد نشد اما خوب هم نشد... سیالات هم که بد بد بد.... به نقل از خودش و به گفته تعدادی از دوستان تمام سوالات اون از تست های ارشد بود...

بگذریم....

از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است....

دست های تنهایی هر لحظه گلو و گردن من رو بیشتر فشار می ده....

مدتی هست که این تنهایی رو توی سینه ام نیز حس می کنم الان قلبم یه مدت تیر می کشه و درد می کنه....

آدمی که به همه اطرافیاش دوستاش و آشناهاش می گه... لبخند بزنید در بدترین شرایط هم حتی لبخند رو لب تون باشه و جلوی مردم سعی می کنه همیشه لبخند رو لباش باشه از داخل داره می پوسه و له می شه....

شرایطم خطرناک نیست...  به قولاً هنوز اشک هام خشک نشده...  هنوز می تونم خودم رو سبک تر کنم .... اما اما اما هنوز نمی تونم خودم رو کاملاً تهی کنم.... از مشکلات،ناملایمات،ناراحتی ها و ده ها چیز دیگه....

چرا دروغتون بگم.... توی این دنیا هیچ دوستی برای من نمونده و احساس می کنم هیشکی من رو به خاطر خودم نمی خوات و نخواسته و نخواهد خواست رو نمی تونم به طور قطعی بگم....

دوستی که دوست به تنهایی نباشه منظورم هست.... والا از جمله دوستای معمولی و یه کم فرا تر از معمولی تا دلتون بخوات هست....  اینقدر که بعضی از اونها رو فقط به شکل و شمایلشون می شناسم....

تنها دوستی که واسی من مونده محسن هست که اونم چند هفته ای هست وضع روحی خوبی نداره....

من هم تا حدودی حال اون رو که می بینم تو فکرش می رم و سعی می کنم یه جوری مشکلش رو حل کنم...

نمی دونم تا حالا به این صورت حالتون شده....   شده که ندونید از چی و برای چی ناراحت هستین؟؟؟؟    گاهی وقت ها یه کم طول می کشه که علت گرفتگی و ناراحتیام رو بفهمم....

الان چند چیز رو توی ذهنم مرور می کنم برای این حالت الان.....:

 

1-      نداشتن یه رفیق و دوست و همدم با مرام...

2-      ناراحتی یک دوست

3-      ناراحتی تعدادی از اطرافیانم.... و مصائب خاصشون...

4-      گیر کردن در گرداب پر خطری بنام انتخاب (حالا توی هر ضمینه ای)

5-      و... (حافظه من همین چندتا رو یاری کرد ولی احتمالاً بیشتره)

 

این هفته رفتیم خونه مهدی جونم با مادرم  (داداش بزرگ و شریک کاریم) و در مورد مسائل کاری شرکت تا حدودی صحبت کردیم و به نتایج قابل قبول و قابل تاملی هم رسیدیم...

ان شاء الله هفته آینده هم به صورت به قولاً آنالوگ قرار داد کاری رو دوباره تمدید می کنم....

 

دعا کنید من رو...   خیلی...  از خدا یه چند تا چیز بخواین برای من:  1) آدم کنه من رو   2)کمکم کنه تا دوباره برم به ستایشش..

3) دو بعدش با خودتون....   بیبینید من چی کم دارم و نیاز دارم...

 

باز هم روزهای پنجشنبه،نمی دونم چرا توی این روز دچار غم می شم...    نمی دونم...   انگار همه مشکلات توی هفته جمع می شن و نارحتی اون هفته رو توی پنجشنبه به باید بیرون بریزم....

 

البته این پنجشنبه یه کم متفاوت تر شد....

 

خسته و غمگین داشتم به سمت خونه می رفتم...   خوشحال بودم که توی خونه تنهام... (جالبه نه...) دیگه با تنهایی حال می کنم... نزدیکای خونه بود که محسن زنگ زد و گفت: «بیا مادر یکی از بچه های دانشجو طبقه بالا تشریف آوردن بیبریمشون یه سر کوه...» ساعت 20:00 در خونه محسن بودم و تا راه افتادیم ساعت گمونم 21:00 شد....

حساب کنید جمع ما 5+1 نفر بود... اون یک نفر هم می دونید کی بود؟؟؟   آره "من" بله...

من خودم رو دیگه جدا حساب می کنم....    همه شاد بودند و من ساکت ساکت....   کم پیش می یومد حرفی بزنم... 20 دقیقه ای از کوه بالا رفتیم تا روی شهر استهبان اشراف پیدا کردیم....

 

چراغ های شهر زیبایی خاصی به شهر داده بودند....    تعدادی عکس،خوردن آب میوه و کیک و اندکی صحبت که البتی من در این آخری هیچ تاثیری نداشتم و آمدیم پایین....

 

توی ماشین فضا شادی حاکم بود اما من هنوز در حال غمناک خودم و در اون لاک بودم....

این مدت دقیقاً مثل زمانی که روی آهن گداخته آب یخ بریزی من هم توی همین حالت بودم.....    البته نه اینکه برداشت کنید من از شادی اونها ناراحت بودم....  برعکس من از ناراحت بودم که چرا من شاد نباشم....

 

با اصرار زیاد مادر خانم یوسفی (البته اگر اشتباه نکنم) برای شام دعوت شدم....

مدتی که همه مشغول تدارک و آماده کردن جوجه کباب ها بودند و ذغال و آتیش من در فکر فرار بودم.... اما خالی از ادب دیدم این کار رو و گفتم حالا یک خانواده من رو درون جمع صمیمی خودشون دعوت کردند....

 

به منزل میزبانان فرا خونده شدم...

خودم رو به کاری گفتم مشغول کنم و چه کاری بهتر از کباب درست کردن....

شام رو در بین همین جمع صمیمی خوردم....   چلو،جوجه،ماست،سالاد،سبزی تازه،نوشابه و...

در انتها از همه اون افرادی که پای سفره بودند به خاطر اضافه کردن یک شب خاطره انگیز دیگه به معدود شب های خاطره انگیزم تشکر کردم...

روز چهارشنبه نتیجه امتحان فولاد مشخص شد و نمره قابل قبول استاد رو آورده بودم.... خدایا شکر....

/ 2 نظر / 16 بازدید
س

برای من دوست داشتن آخرين دليل دانايی‌ست اما هوا هميشه آفتابی نيست عشق هميشه علامت رستگاری نيست و من گاهی اوقات مجبورم به آرامش عميق سنگ حسادت کنم چقدر خيالش آسوده است چقدر تحمل سکوتش طولانی‌ست چقدر ... نبايد کسی بفهمد دل و دست اين خسته‌ی خراب از خواب زندگی می‌لرزد. بايد تظاهر کنم حالم خوب است راحت‌ام، راضی‌ام، رها ... راهی نيست. مجبورم! بايد به اعتماد آسوده‌ی سايه به آفتاب برگردم.

س

محسن: باتری ساعت دیواری تموم شده من: یادمون باشه فردا تو راه بخریم محسن: نه! یادمه که باتری نو داشتیم تو خونه من: فکر نکنما! اون دفعه‌ای آخریش بود. محسن: من مطمئنم! یک هفته بعد! من: میگم همه جا رو زیر و رو کردیم باتری‌ها نبود! فردا بخریم. محسن: نه! من مطمئنم که داریم! من: پس یه پیشنهاد دارم: تا پیدا شدن باتری‌ها یه خروس بخریم بندازیم تو بالکن تا لااقل روز و شب از دستمون در نره! زندگیمون فلج شده تو این یک هفته! یک هفته بعد: حق با محسن بود و باتری‌ها پیدا شد!